تبليغاتX
... دارم از تو می نویسم
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
خروجی دهکده،جاده به یک سه راهی تقسیم میشد:یک راه به دریا میرفت،راه دیگر به طرف شهر و راه سوم راهی بود که به جایی نمیرفت.اواز قبل میدانست،چون از همه در مورد جاده پرسش هائی کرده بود کرده بود و همه به او یک جواب داده بودند:اون جاده ای که اونجاست به جایی نمیره.بی فایده اس!!!!

به خاطر همین سماجتش بود که اسمش رو "کله شق " گذاشتند.یک روز صبح به موقع از خواب بیدار شد و بدون هیچ تردیدی به طرف جاده ای که به جایی نمیرفت راه افتاد.به رفتنش ادامه داد.جاده پر از چاله و چوله و علف های هرز بود.در خاده سگی دید و پیش خود فکر کرد :هر کجا سگی هست خانه ای هم هست،یا حداقل کسی هست.

سگ که از شادی دمش را تکان میداد،به طرف او دوید و دست و پای او را لیسید و بعد از چند لحظه به راه افتاد.سرانجام از انبوه درختان جنگل کاسته شد و در بالا آسمان پدیدار گشت.

جاده به درگاه یک در بزرگ آهنی ختم میشد.او قصری دید که تمام درهایش چهار تاق باز بود.از تمام دود کش هایش دود خارج میشد،و بر روی یکی از بالکن هایش شخصی با تکان دادن دست به او خوشامد کفت و با خوشحالی صدا زد:بیا جلو "کله شق"

ـ هی فکر نمیکردم به جایی برسم،اما ظاهرا شما میدانستید.

او در را باز کرد و بعد از گذشتن از باغ،وارد سالن قصر شد.

ـ اصلا باورت نشده بود؟؟؟؟

ـ چی؟؟

ـ داستان راهی که به هیچ جا نمیره؟؟

ـ خیلی احمقانه بود،چون جاده برای رسیدن به جایی درست میشه.

ـ همین طور هم هست.کافیه ادم بخواد که حرکت کنه.

باور کردنش سخت بود ولی اون راهی که به هیچ جا نمیرفت و هیچ کس حتی رغبت قدم گذاشتن توی اون راه رو نداشت به یه باغ بهشت گونه میرسید که سرنوشت زندگی اونو عوض کرد.

کافیه یه نگاهی به دور و بر مون بندازیم،شاید هنوز  یه همچین راه هایی باشه که بتونه زندگی ما رو هم تغییر بده!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:8 توسط حبه انگور |

شنبه یکم اردیبهشت 1386

اولین روزی رو که حضرت آدم روی زمین صبح از خواب بلند شد رو تصور کن!احتمالا همه چی براش جدید و جالب بود.وقتی اولین بار به خورشید نگاه کرد،اولین باری که حوا رو کنارش دید و حس کرد که کسی هست که با نگاه کردن بهش قلبش،روحش به وجد بیاد و تمام تنهایش رو با اون پر کنه. کسی رو دوست داشته باشه!!!وقتی که احساس کرد که آسمان آبیه!اولین باری که احساس کرد که هست!

احساس کرد که گذشته رو میتونه درس عبرت قرار بده و به آینده ی روشن با کوله باری از تجربهء گذشته نگاه کنه.درسته بعضی گذشته ها قلب و روح و جسم انسان را به نابودی می کشونه ولی چه باید کرد تا بوده و بوده همین بوده که انسان  خطا کنه برخورد خدا و انسانهای دیگه روبا خودش ببینه و این رومایهء ساختن آینده روشن خودش بکنه!

چند وقتی بود که خودم را گم کرده بودم!نمیدانم چند وقت ولی الان که دارم مینوسم یادم نمیاد که که زیاد بود یا کم ،ولی چیزی که میدونم اینه که اون روزها من ،من واقعی نبودم.من مصنوعی،ساختگی بودم که با رویاهائی نه چندان صادقانه زندگی رو برا خودم ساخته بودم.هیچ وقت فکر نمیکردم که با چنین تلنگر محکمی از طرف خدا برام همه چی روشن بشه.

یه وقت یادم افتاد،که دیگه خودم رو به یاد نمیارم،خودم رو نمیبینم!فراموش کردم دل کوچیک و نازکتر از برگ گلم رو.خیلی وقته به آسمون نگاه نکردم،خورشید رو درست ندیدم،صورتم رو درست ندیدم!!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواد یه تکونی به خودم بدم از این پیلهء تنهائی که دور خودم تنیدم آزاد شم،پرواز کنم به اوج برسم ولی...اون جا هم یادم بیاد که من یه زمینی ام و برگردم .از این آروزوهای بزرگ و بزرگتر که معلوم نیست چه جوری توی این قطرهء محال اندیش(مغزم) میاد و میره دست بکشم.آینده و یه چیزی شدن اون قدر فضای ذهنم رو پر کرده بود که جای نفس کشیدن نمونده بود.دیوارهای مغزم تیره و تار شده،نیاز به سمبادهء توجه الهی دارد و بس.تا به بتونم از گذشته به زندگی ایم خط بدم!

فقط در آخر،از همتون میخوام از ته ته ته ته دل قشنگتون برای من من من من کوچولو دعا کنید.

دیگه انگار چایی هم طعم خودش رو نمیده،پاشم عوضش کنم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:22 توسط حبه انگور |