به خاطر همین سماجتش بود که اسمش رو "کله شق " گذاشتند.یک روز صبح به موقع از خواب بیدار شد و بدون هیچ تردیدی به طرف جاده ای که به جایی نمیرفت راه افتاد.به رفتنش ادامه داد.جاده پر از چاله و چوله و علف های هرز بود.در خاده سگی دید و پیش خود فکر کرد :هر کجا سگی هست خانه ای هم هست،یا حداقل کسی هست.
سگ که از شادی دمش را تکان میداد،به طرف او دوید و دست و پای او را لیسید و بعد از چند لحظه به راه افتاد.سرانجام از انبوه درختان جنگل کاسته شد و در بالا آسمان پدیدار گشت.
جاده به درگاه یک در بزرگ آهنی ختم میشد.او قصری دید که تمام درهایش چهار تاق باز بود.از تمام دود کش هایش دود خارج میشد،و بر روی یکی از بالکن هایش شخصی با تکان دادن دست به او خوشامد کفت و با خوشحالی صدا زد:بیا جلو "کله شق"
ـ هی فکر نمیکردم به جایی برسم،اما ظاهرا شما میدانستید.
او در را باز کرد و بعد از گذشتن از باغ،وارد سالن قصر شد.
ـ اصلا باورت نشده بود؟؟؟؟
ـ چی؟؟
ـ داستان راهی که به هیچ جا نمیره؟؟
ـ خیلی احمقانه بود،چون جاده برای رسیدن به جایی درست میشه.
ـ همین طور هم هست.کافیه ادم بخواد که حرکت کنه.
باور کردنش سخت بود ولی اون راهی که به هیچ جا نمیرفت و هیچ کس حتی رغبت قدم گذاشتن توی اون راه رو نداشت به یه باغ بهشت گونه میرسید که سرنوشت زندگی اونو عوض کرد.
کافیه یه نگاهی به دور و بر مون بندازیم،شاید هنوز یه همچین راه هایی باشه که بتونه زندگی ما رو هم تغییر بده!!!

