تبليغاتX
... دارم از تو می نویسم
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز باقی ماندهبود.پریشان شد.اشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت.فرشته سکوت کرد،به پر وپای فرشته پیچید،فرشته سکوت کرد،کفر گفت و سجاده دور انداخت،باز هم فرشته سکوت کرد،دلش گرفت و گریستو به سجاده افتاد.این بار فرشته سکوتش را شکستو گفت: بدان یک روز دیگر را نیز از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز ...با یک روز چه کاری میتوان کرد......؟؟

فرشته گفت:ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و ان که امروزش را در نیابد ،هزار سال هم به کارش نمیاید.و ان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی دستالنش میدرخشید.اما میترسید راه برود،نکنه قطرهای از زندگی از لای انگشتانش بریزید!

قدری ایستاد .....بعد با خود گفت:وقتی  فردایی ندارم،نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

ان وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود،بال بزند،میتواند پا روی خورشید بگذارد و میتواند....

اودر ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی به دست نیاورد،اما....در همان یک روز روی چمنها خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دیدو به انهائی که نمیشناختندش سلام کرد و برای انهاکه دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او همانیک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید ،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها  در تقویم خدا نوشتند:او در گذشت.کسی که هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار سال زیسته بود.

اری دوستان یک نوروز دیگر هم امد و همهء ما در حسرت و افسوس هستیم که روز های عمرمان دارد می رود ولی اگر ما نتوانیم امروزمان را در یابیم چه فایده دارد روزهای در پیشمان!!!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:48 توسط حبه انگور |

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز باقی ماندهبود.پریشان شد.اشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت.فرشته سکوت کرد،به پر وپای فرشته پیچید،فرشته سکوت کرد،کفر گفت و سجاده دور انداخت،باز هم فرشته سکوت کرد،دلش گرفت و گریستو به سجاده افتاد.این بار فرشته سکوتش را شکستو گفت: بدان یک روز دیگر را نیز از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز ...با یک روز چه کاری میتوان کرد......؟؟

فرشته گفت:ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و ان که امروزش را در نیابد ،هزار سال هم به کارش نمیاید.و ان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی دستالنش میدرخشید.اما میترسید راه برود،نکنه قطرهای از زندگی از لای انگشتانش بریزید!

قدری ایستاد .....بعد با خود گفت:وقتی  فردایی ندارم،نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

ان وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود،بال بزند،میتواند پا روی خورشید بگذارد و میتواند....

اودر ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی به دست نیاورد،اما....در همان یک روز روی چمنها خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دیدو به انهائی که نمیشناختندش سلام کرد و برای انهاکه دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او همانیک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید ،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها  در تقویم خدا نوشتند:او در گذشت.کسی که هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار سال زیسته بود.

اری دوستان یک نوروز دیگر هم امد و همهء ما در حسرت و افسوس هستیم که روز های عمرمان دارد می رود ولی اگر ما نتوانیم امروزمان را در یابیم چه فایده دارد روزهای در پیشمان!!!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:47 توسط حبه انگور |

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

در بیمارستانی دو بیماردر یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجرهء اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد انها ساعتها با هم صحبت میکردند.از همسر ،خانواده ،سربازی،تعطیلاتشان با هم حرف میزدند.هر روز بعد از ظهر  بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره میدید را برای هم اتاقی اش توصیف میکرد.پنجره رو به یک پارک بود که دریاچهء زیبائی داشت.

مرغابی هاو قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحشان در اب سر گرم بودند.درختان کهن به منظرهء بیرون زیبائی خاصی بخشیده بودندو تصویر زیبائی از شهر در افق دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این جزئیات را در ذهن خود مجسم میکرد و روحی تازه میگرفت.

روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پپنجره منتقل کنند.پرستار با رضایت این کار انجام داد.مرد به ارامی و با درد بسیار خود را به کنار پنجره کشاند.....تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون پنجره بیاندازد.بالاخره توانست ان منظرهء زیبا را با چشمان خودش ببیند وبا کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد...

مرد متعجب به پرستار گفت:که هم اتاقی اش منظرهء دلا نگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده!پرستار پاسخ داد:ولی ان مرد کاملا نـــــــــــــــــــــــــــابینــــــــــــــــــــــــــــــا بود!

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:44 توسط حبه انگور |

شنبه دوازدهم اسفند 1385

توی جزیرهء به ظاهر زیبا یه گوشه ای نشسته بودم.انگار هیچی دیگه نمی تونه معنای زیبائی رو که واسه من داره رو بده..... از همه چی خسته ...توی ساحل تنهائی هام نشسته بودم و با سر انگشتم داشتم عکس دنیای خیالی خودم می کشیدم و توش یه عالمه چیزای خوشگل گذاشته بودم.تموم که شد یه نگاه بهش انداختم و کلی حال کردم.

ولی یه دفعه یه موج گنده اومد و توی یه چشم به هم زدن همه چیز رو شست و برد.خشکم زده بود!!!

یه نگاه به جای خالی نقاشیم انداختم و سرم رو بالا کردم یه نگاه به دریا انداختم. داد زدم گفتم :اخه چرا؟چرا این کاروکردی؟ولی هیچکی جوابم رو نداد...

سرش داد زدم .بهش بد و بیراه گفتم.از رو غرورم و عصبانیتم هر چی دلم خواست بهش گفتم...

ولی ...ولی اون هیچی نگفت.فقط یه لبخند زد و اشاره کرد بیا...بیا...

بهش اخم کردم.پشت کردم بهش.ولی اون دوباره گفت:بیا...بیا...

نمیدونم تو اون لحظه چه نیروئی باعث شد که من دوباره به عقب برگردم!!ولی هر چی که بود دلیل این شد که من به طرفش قدم بردارم.می ترسیدم اخه از همه شنیده بودم دریا اولش اروم ولی بعد طوفانی می شه ولی هر چی بود تو اون لحظات بهش فکر نکردم.

اول سر انگشت شصتم رو آروم...آروم زدم تو آب .واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای !یه لرزی افتاد تو تنم که نگو!!عین خونه تکونی عید همه چیزرو از تو دلم ریخت بیرون.هر چی غم و غصه و تنهائی بود رو ریخت بیرون...

دل رو زدم به دریا و رفتم.نگام به ساحل تنهائیام بود هر لحظه ازش دور ودورتر میشد.

اره من رفتم. تا بی نهایت رفتم.توش شنا کردم.رو موج های قشنگش بالا و پائین رفتم عین یه پر.

آره اون بی نهایت بود و من شناور در بی نهایت.دیگه دلم نمی خواست حتی یه لحظه حتی یه لحظه برگردم به ساحل تنهائی هام.

دلم میخواد بشم قطرهای از این بی نهایت...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:31 توسط حبه انگور |

شنبه پنجم اسفند 1385
 

تنهائی فرصت سبزی است تا تو به خود بیندیشی فاصله ها را

 از میان برداری ...

تنهائی  ساده ترین و لطیف ترین سرود زندگانی است.وقتی

تنهائی به

 آسمان نزدیکتری...به مبداء عشق یعنی خدا... به فرشتگان

نزدیکتری...وقتی تنهائی اشک بهترین همراه است ...

در شبان تنهائی به ملاقات تو می روم  و به دلم فرصت

شکفتن می دهم

 تا با حضور در استان وجودت به ارامش برسد...

کاش می شد از این دنیای مجازی راهی به سوی واقعیت باز

 کرد...و تو

 در کنارم تا ابد می ماندی؟؟؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:47 توسط حبه انگور |

سه شنبه یکم اسفند 1385

ای کاش همیشه کودک می ماندیم و تنها دغدغه مان لجبازی های کودکانه و گریه های بی صدای عروسکمان بود.زمان میگذرد و ما هر چه به جلو میرویم در حقیقت به انتها نزدیک میشویم و روزی خسته از این دغدغه ها و دلنگرانی ها می ایستیم و به گذشته نگاه میکنیم.

گذشته ای که روزی در ان دست و پا میزدیم گذشته ای که روزی امروز ما بود.زمان نابودگر خاطرات است و کودکی شیرین و لذتبخش اما زود گذر آنقدر سریع میگذرد که احساس میکنی همین دیروز بود که به خاطر شکستن بال پروانه ای گریه می کردی و به خاطر کودک دیگری می خندیدی و چه زود گذشت و چه زود فراموش کردیم که ما همان کودک معصوم و ساده ی دیروزیم با ارزوهای کوچک و قلبی که در انها هیچ تردیدی نداشتیم که حالا مثلا مدرن شده ایم و به این راحتی ها عاشق نمی شویم...

ای کاش میشد لحظاتی هر چند کوتاه به کوتاهی یک خنده ی کودکانه از بند این دنیای پوشالی پر زرق و برقمان به گذشته ی خودمان بر گردیم به  ان اوایل زندگیمان...

گذشت زمان ما را از همه چیزهای با ارزش دور میکند و حال از ان روزها تنها مشتی خاطره ء تلخ و شیرین به جا مانده.چقدر خوب بود که معنی نگاهها را می فهمیدیم و عشق پاک وکودکانه و صادقانه برایمان پر معنا بود...

به قول سهراب:

من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم کاش ادمها دانه های دلشان پیدا بود

آب انار می پرد در چشمم

مادرم می خندد

رعنا هم....

    

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:33 توسط حبه انگور |