تبليغاتX
... دارم از تو می نویسم
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

ی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:52 توسط حبه انگور |

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

ع  ش  ق

 

خیلی وقته دارم در مورد معنی این کلمه فکر

 میکنم...هر چی فکر میکنم کمتر در موردش

میفهمم...

نمیدونم این کلمه از اولش بی معنی بوده یا ما ادماهای

 این زمونهء سنگی هستیم که نمیتونیم معنی این کلمهء

 پر راز ورمز رو بفهمیم یا این که به اون معنی بدیم؟

اخه اگه ماها نتونیم به عشق که مقدس وپاک

و زیباست معنی بدیم واقعا باید برا خودمون متاسف

 باشیم

اگه بگیم که بی محتواست!! پس حالا یکی باید پیدا

بشه تا بتونه جواب ازخود گذشتگی ها و هزاران کار

 زیبا وپر معنای لیلی ومجنون یا شیرین وفرهاد

و......رو بده

من یکی که واسه هممون که از عشق بی بهره موندیم

 متاسفم

اخه ماها از رو هم نمیریم هزار ماشالا

یه کی بهمون میگه:تا حالاعاشق شدی؟

با یه قیافهء حق به جانب و سرد میگیم:ایییییییییییییییی

 بابا !!! اینا همش بچه بازیه

اخه چرا یکی نیست بگه به ما که از چه لطف خدائی

 بی نصیب موندیم اخه ماهاچه گناهی کردیم که تو این

 دور و زمونه به دنیا اومدیم 

اینم یه شعر این دور زمونهی:

عاشقتم دنبالتم خونه به خونه

ای دادو بیداد از این زمونه

عاشق تو یه عمری دل نگرونه

ای دادو بیداد از این زمونه

ای داد بیداد از این عاشقی و اسیری

میگزره اسون ازت اونی که براش میمیری

رفتی که رفتی و فراموشت نکردم

گم شدی پیدا نمیشی هر چی میگردم

این ور و اون ور میزنم به این در اون در

این همه دل تنگی من میکشه اخر

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:57 توسط حبه انگور |

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

HAPPY VALENTlNE TO ALL  

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:37 توسط حبه انگور |

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
سلطان قلبم کجائی...کجائی...

رفتی که بر من به شادی گشائی

دروازهای بهشت طلائی

اما صد افسوس....

رفتی و برد از کفم زندگانی ....

عشق وامید مرا در جوانی....

رفتی کجا...ای که دردم ندانی...

دردم ندانی...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:6 توسط حبه انگور |

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

ماهیه فکر میکرد تور بندازن سرش

میشه عروس ماهیها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی نبود تو باورش

تور بندازن سرش

نگاه سرد ماهیگیر میشه نگاه اخرش

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:8 توسط حبه انگور |

شنبه بیست و یکم بهمن 1385
 
وقتی به خودش اومد که دید یه افتابگردون بزرگ و خوشگل شده و هر روز خورشید سر وقت میامد و نگاه اونو دور اسمون از شرق به غرب دنبال خودش میکشوند

دیگه براش یه عادت نه!یه دلیل برای زندگی شده بود.....وای هر شب به امید سپیدهء صبح و دیدین دوبارهء تلالوء طلائی خورشید زیبا و با عظمت سپری میشد.....روزها از پی هم عین یه باد رفتن

یه شب دوتاستاره از اون بالا نگاه افتابگردون خوشگل میکردن و زیر لب پچ پچ کنان به هم میگفتن:طفلک گل بیچاره دیگه داره فصل بودنش تموم میشه دیگه داره روزهاش به اخر میرسه

یه دفعه ستارهء دیگه به اون یکی گفت:میبینی اون عاشق خورشید که هر روز ببینتش!ولی همین خورشید با اومدن و رفتنش شماره معکوس زندگی اون رو رقم میزنه و همین روزهاست که به صفر برسونه!

اینها گفتن و غافل از این که افتابگردون همهء حرفاشون رو شنیده....باورش نمیشد...مگه میشه!افتاب من... تموم هستی من...این کارو بکنه!!!!اون شب فقط اشک ریخت و به یادش اورد روزهای طلائی با خورشید بودنش رو...یادش میومد خوشیهاش رو...روزهائی که از دیدن هم سیر نمیشدن و برا هم زندگی طلائی روابرا میساختن ...

هی اشک ریخت و اخر سر به شب التماس کرد که زودتر چادرش جمع کنه تا اون بتونه زودتر خورشید رو ببینه...ولی هر چی گفت نتونست قانون شب رو بشکنه...

فردا صبح وقتی سپیده زد خورشید اومد افتابگردونش رو ببینه ولی...ولی دید افتابگردون سرش پائین وساقه اش شکسته... دیگه نفس نمیکشه!دیگه نگاش نمیکنه... دیگه چشای سیاهش رو به خورشید نمیدوزه...

اره...اون دق کرد ...ولی هیچ وقت خورشید نفهمید که اون چقدر دوسش داشت!!!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:13 توسط حبه انگور |